ـ روستای باغابر یکی از روستاهای سرسبز و خوش آب و هوای استان کرمان،شهرستان بردسیر میباشد که دارای جمعیتی بالغ بر۲۷۰۰ نفر است و فاصله این روستا از استان برابربا۱۲۰ کیلومتر ميباشد.

    ـ در اين روستا يك گرايش مذهبي بيش نيست كه آن هم شيعه ۱۲ امامي است.

    ـ داراي دو مسجد به نامهای :

   ۱ـ مسجد امام حسين (ع)

   ۲ـ مسجد ابوالفضل(ع)  ميباشد

 

  مكان هاي آموزشي شامل :

   ـ دبيرستان دخترانه حضرت زينب(س)

  ـ دبيرستان پسرانه شهيد رجايي

  ـ دبستان دخترانه ام البنين

  ـ دبستان پسرانه شهيد رستم زارع

  ـ و همچنين دو مهد كودك نيز ميباشد

 


   آب و هوا: از نظر اب و هوایی منطقه ای است معتدل کوهستانی

 


شغل :شغل اکثر مردم دامداری و کشاورزیست

 كشاورزي در اين روستا به شكل سنتي و غرق آبي بوده و آب مورد استفاده در زمينه كشاورزي آب جاريست كه از كوهستانها و چشمه ها تامين مي شود و از تلمبه و موتورهاي آّب هيچ گونه استفاده اي بعمل نمــي آيد


محصول عمده :

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

: محصول عمده گل محمدی است چرا که با توجه به خشکسالی های اخیر و نیاز کم این محصول به آب و همچنین مقرون به صرفه بودن از نظر کاشت و برداشت باعث شده توجه کشاورزان را به خود جلب کند 


یکی دیگر از محصولات این روستا که از کیفیت بالایی برخوردار است

سیب زمینی است

 تصویر


       

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در چهارشنبه 1390/09/09 و ساعت 17:26 |



نام تو مرا دواى درد است حسين
بى ياد تو بين كه چهره زرد است حسين
عشق تو مرا ز خويش بيگانه نمود
بى عشق تو بين كه سينه سرد است حسين


 
عالم همه محو گل رخسار حسین است / ذرات جهان درعجب از کار حسین است
دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش / یعنی که خدای تو عزادار حسین است . . .
                                      ***
همواره تجّسم قیام است حسین (ع) / در سینة عاشقان ، پیام است حسین (ع)
در دفتر شعر ما ، ردیف است هنوز / دل چسب‌ترین شعر کلام است حسین (ع) . . 
                                          ***
 
السلام علیک یا أباعبدالله
وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا
سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار
ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم
السلام علی الحسین
وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین
وعلى أصحاب الحسین

باز محرم رسيد، ماه عزاي حسين
سينه ي ما مي شود، كرب و بلاي حسين
كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه
تا كه بگيرم صفا، من ز صفاي حسين

 

در خیمه یکی در آتش تب می سوخت
مانند ستاره در دل شب می سوخت
وقتی که به خیمه ها هجوم آوردند
ای کاش دلی به حال زینب می سوخت

***

دلم مست و لبم مست و سرم مست
بخوان ای دل كه صبرم رفته از دست
بخوان ای دل محرم آمد از راه
بخوان اجر تو با عباس بی دست

 

اینترنت ایرانی,همشهری آنلاین,مدیر اجرایی,معرفی سایت,دانشنامه,اینترنت,کاربران,آنلاین,همراه,نمایه,سایت,بیت

بخشودگی اهل گنه درصف محشر
وابسته به یک گردش چشمان حسین است

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي
باقلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد
گفتمش تصويري از ليلا و مجنون را بکش
عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد
گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن
در بيابان بلا تصويري از سقا کشيد
گفتمش سختي و درد و آه گشته حاصلم
گريه کرد آهي کشيدو زينب کبري کشيد

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در چهارشنبه 1390/09/09 و ساعت 16:21 |
حميد:

تو به من خنديدي و نمي دانستي؛

من به چه دلهره از باغچه همسايه٬ سيب را دزديدم؛

باغبان از پي من تند دويد؛

سيب را دست تو ديد؛

غضب الود به من كرد نگاه؛

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك؛

وتو رفتي و هنوز؛

سالهاست كه در گوش من ارام ارام؛

خش خش گام تو تكرار كنان ميدهد ازارم؛

و من انديشه كنان سخت در اين پندارم؛

كه چرا باغچهء كوچك ما سيب نداشت؛

فروغ:

من به تو خندیدم چون که میدانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

ونمی دانستی٬ باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است!!!

من به تو خندیدم

تا که با خنده خود٬ پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک٬لرزه انداخت به چشمان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو !!!

چون نمی خواست به خاطر بسپارد٬ گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز٬ سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرارکنان میدهد آزارم

ومن اندیشه کنان سخت در این پندارم

که چه میشد که اگر باغچه خانه ما سیب نداشت!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در سه شنبه 1390/09/01 و ساعت 18:7 |
سیمین بهبهانی
 

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم 

 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی 


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا : 

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی : 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا : 

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی 
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟ 
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی 
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی 
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی 
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی 
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟ 
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟ 
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی 
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی
    
+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در شنبه 1390/08/28 و ساعت 18:34 |
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شدنمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساختولی بسیار مشتاقمکه از خاک گلویم سوتکی سازدگلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوشتا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد …. و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

                                                        ***

یادها رفتند و ما هم میرویم از یادها

کی پر کاهی بماند در میان بادها ؟

***

آنچه را بر خود نمی خواهی نخواهش بر کسی

                                 رنج یک سوزن بکش آنگه بزن بر دیگران

***

لحظــــه ي بغـــض نـشد حفـــظ کنم چشــمم را

در دلِ ابــــر نگــــهـــداري بــــــاران سخت اسـت

***

 


 

 

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در پنجشنبه 1390/08/26 و ساعت 20:12 |
 طلوع می کنی آخر، به نور و نار قســــم
                   به آسمان، به افق های بی سوارقسم  
  هنوز منتظر بازگشتنـت هستم
   به لحظه های غم رفتن قطار قسم
                                               
                                          ***
 
کسی به فکـــر مـن و دردهـای مبـهـم نیست

هزار زخم در این سینه هست و مرهم نیست

بدون شـــرم بـه آییــنـه پشــت خواهـــم کــرد

که چشم آینه ـ حتّی ـ به عشق محرم نیست
 
                                         ***
زمانه فرصت پروازم از قفس ندهد
وگرنه ما هنر رقص بال و پر دآریم...
 
***
دردها سر به هم آورده خدایا چه کنم
مثنوی واژه کم آورده خدایا چه کنم
                                                                    
                                            ***
 
مجنون از این دیوانگی ها دست بردار
چون یکنفر تصمیم لیلا را عوض کرد...
 
***

کوتاه گشت از همه جا رشته امید

از بسکه روزگار، گره زد به کار من

                                         ***

شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد

ای خوشا شمعی که روشن میکند ویرانه ای را

                                          ***

ما ناز دلبران پری رو نمی کشیم / با گلرخان معامله ما نمی شود

ــــــــــــــــــ

حراج کرده ام این جان و خوب می دانم / مرا به قیمت ناچیز هم نمی خواهی

ــــــــــــــــــ

بالاتر از دست علی دست نیست / گر زیردستی بگو یا علی

 ــــــــــــــــــ

ابر اگر در وادی ليلی نبـــارد، گو مبــار / دامن صحـــرا هنوز از گــــريه یِ مجنون، تر است

 ــــــــــــــــــ

از کودکی به گردنِ ما شال ماتم است / نابرده رنج، گنج به ما داده ای حسین

 ــــــــــــــــــ

بـا دوســت بگوییـد کـه دیـگــر نکنــد نـاز / ما را هوس ناز کشیدن به جهان نیست

 ــــــــــــــــــ

چه مي جويي در اين خانه که خود ويرانه اش کردي ٬چه مي بيني در اين

عاشق که خود ديوانه اش کردي ٬نه مي از جام ما نوشي نه دَم چشم از

وفا پوشي ٬نه خود را مي کني آزاد نه در عاشق کُشي کوشي ٬نه مي

خواهي مرا بي عشق نه خود را عاشقم داني ٬نه بر عشقم زني طعنه 

نه از عشقم گريزاني ٬نه دورم از خودت سازي نه با بازي نگه داري ٬      نمي دانم چه مي خواهي ، چه افکاري به سر داري »

در جواب شعر بالا:                                                                                  

 رخت در

ديده مي ديدم ندا نستي چه مي ديدم٬ اگر خورشيد آنجا بود شرارش را

نمي چيدم ٬سحر نامت اذانم شد نمايت  نان و آبم شد٬ هزار سوداي

نوشينت بلاي روح وجانم شد ٬نظر برآسمان ها رفت به ديدارت همان جا

رفت ٬عطش از کام ها سررفت ستون دين مان وا رفت ٬شبي با باده مي

خفتم سحر سجاده مي سفتم ٬سخن ها از دو چشمانت به جام باده مي

گفتم ٬طنين موج گيسويت مزيد خلف ادراک است ٬نظام دولت مجنون نزاع

عقل و ادراک است ٬چه خواهي از سبک عقلي که خود حيران و مبهوت

است ٬حديث حال و احوالش گهي حي و گهي موت است

                                                                   
 
+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در پنجشنبه 1390/08/26 و ساعت 20:4 |
سرمه در چشمت مکن روزم سیاه میکنی

قرص رویت را چرا آخر چو ماه میکنی؟

عاقبت خود را به زلفت دار خواهم زد شبی

انچه از من ساختی ان شب تباه میکنی

پرده بر رویت بیانداز و برون از خانه شو

چشم مردان چون غلط افتد، گناه میکنی

باز ما را به نظربازی نمودی متهم

دختر معصوم داری اشتباه میکنی

هر چه گفتم بی گناهم بر تو تاثیری نداشت

بی بی حکمی و حکماً حکم شاه میکنی

نامه دادی که اسیر چشم مستت گشته ام

راست گفتی؟ یا فقط داری مزاح میکنی؟

من چه کردم با تو؟آخر این چه کاری با من است؟

گاه روگردانی و گاهی نگاه میکنی

ابروانت طاق کسری٬خم به ابروها میار

این کمان مشکن که مارا بی پناه میکنی

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در چهارشنبه 1390/08/25 و ساعت 11:14 |
اتش رسیده،بال و پرم را خبر کنید

داغی نشسته تا جگرم را خبر کنید

عقل آمده است فاصله ها را نشان دهد

در راه عشق پا و سرم را خبر کنید

حالا که عشق مرکز ثقل  من و دل است

افکار زار و در به درم را خبر کنید

اندوه های تازه اگر قسمت دل است

گلبرگ های تازه ترم را خبر کنید

در لحظه ای که میروم از دست زندگی

بی استخاره همسفرم را خبر کنید

شاید بیاید انکه دلم را به عشق داد

پس نیمه جان مختصرم را خبر کنید

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در چهارشنبه 1390/08/25 و ساعت 10:5 |
                         باز با ان دیگری دیدم تورا

                         جای قهر و اخم خندیدم تو را

                         باز گفتی اشتباهت دیده ام

                         گفتمت باشد بخشیدم تورا

                         باز هم این قصه ات تکرار شد

                         با رقیبان رفتنت انکار شد

                         انقدر کردی که دیگر قلب من

                         از تو و از عشق تو بیزار شد

                         ان رقیبان یک شبت میخواستند

                         ذره ذره پاکی ات میکاستند

                         شب به مهمان خانه ات مهمان شدند

                         صبح اما از برت برخواستند

                         امدی گفتی پشیمانی دگر

                         زین پس اما پاک میمانی دگر

                         گفتمت توبه به گرگان چاره نیست

                          گفتی ام چون کوه ایمانی دگر

                         گفتمت باشد بخشیدم تو را

                         اخم وا کردم وخندیدم تورا

                         زین حکایت ساعتی نگذشت تا

                         باز با ان دیگری دیدم تو را

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در سه شنبه 1390/07/19 و ساعت 15:28 |
گاهی برای ماندن باید پر از خدا شد

مانند قاصدکها جان داد و سر جداشد

گاهی برای راهی باید خودت شوی فرش

همراه جاده بود و مجذوب لحظه ها شد

                       ***

خواب دیدم یک نفر در مشک دریا میفروخت

بالها را میخرید ودستها را میفروخت

خواب دیدم اب بی تاب نگاهش مانده بود

او نگاهش را به یک فردای زیبا میفروخت

                       ***

یه کاروون٬یه ساربون٬در به در یه سایه بون

افتاب میشه غروب کنی٬سر برسه وقت اذون؟

یه بچه غرق تشنگی٬شش ماهشه٬ گناه داره!

سه ساله خورشید نمیخواد٬عموی مثل ماه داره

                        ***

        مگذار مرا در این هیاهو٬آقا

        تنها وغریب و سر به زانو ٬آقا

        ای کاش ضمانتم را بکنی

        تکرار قشنگ بچه اهو آقا

                        ***

            دل را زشرار عشق سوزاند علی

           یک عمر غریب شهر خود ماند علی

            وقتی که شکافت فرق او در محراب

            گفتند مگر نماز میخواند علی

                            ***

                                        به قلبم سوره کوثر نوشتند
                                دلم را بنده قنبر نوشتند
                               به کوی عاشقی، در لوح سینه
                                 
صد و ده مرتبه حیدر نوشتند

                                          ***

                

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در دوشنبه 1390/07/18 و ساعت 11:38 |
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت*جانم بسوختی و بدل دوست دارمت

تادامن کفن نکشم زیر پای خاک*باور نکن که دست زدامن بردارمت

                             ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

            یارب ان شمع شب افروز زکاشانه کیست

           جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست

          حالیا خانه بر انداز٬ دل ودین من است

        تا هم اغوش که میباشد وهم خانه کیست

                        ***

            یار اگر ننشست با ما٬نیست جای اعتراض

            پادشاهی کامران بود٬ازگدایان عار داشت

                                ***

           یارب ان نوگل خندان که سپردی به منش

           میسپارم به تو از چشم حسود و دشمنش

           همره اوست دلم باد به هرجا که رود

          همت اهل کرم بدرقه جان وتنش

                        ***

           دوش در حلقه ی ما قصه ی گیسوی تو بود

           تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود

           دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت

           باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

                         ***

از یار وفا که دید تا من بینم         راحت زجفاکه دید تا من بینم

توعمرمنی وبی وفایی چه کنم؟      از عمر وفا که دید تا من بینم

                               ***

دست از طلب ندارم تا کام من براید¤یا تن رسد به جانان یا جان زتن براید

بگشای تربتم را بعد از وفا و بنگر¤کز اتش درونم دود از کفن براید

                               ***

              زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

              گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

              بی مزد بود ومنت هر خدمتی که کردم

              یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

                              ***

                دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

                 نیاز نیمه شبی دفع صد بلا بکند

                 عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش

                که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

                             ***

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

                           ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

                            طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در شنبه 1390/07/16 و ساعت 12:16 |
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی

 چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل اتشین سخن ِتبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ وچوب شد نیامدی

برای ما که شکسته و خسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام

دوباره صبح.ظهر.غروب شد نیامدی

 

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 11:0 |
مادر اگر دعای شبانگاهیت نبود من در مهیب اتش غم میگداختم

ماذر اگر این گناه نبود به درگهت بی شک تو را به جای خدا میشناختم

                                    ***

مادرقسم به ان همه شب زنده داریت

که اندر سرم هوای تو هست وصفای تو

آینه دار مهر و عطوفت تویی.تویی

خواهم که سر نهم به خدا من به بای تو

                   ****

مادرم به حقیقت سوگند که نهال عشق تو را

در زمین دل خود کاشته ام

مادرم دیر زمانی است که من"دوستت داشته ام"

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 10:46 |
دریغ از دیروز***********فغان از فردا

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در یکشنبه 1390/07/10 و ساعت 10:1 |

من در این کلبه خوشم تو

تودر ان اوج که هستی خوش باش

من به یاد تو خوشم

تو به یاد هرکه هستی خوش باش

***

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هرکه باما بود از ما میگریخت

چند روزیست حالم دیدنیست

حال من از این و ان پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم

گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

 یک غزل امد که حالم راگرفت

مازیاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود انچه می پنداشتیم

***

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

انچنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود

ناز دیدار توقدر مژه بر هم زدنی

***

در کجارسم براین است که عاشق نشوی

باغبان باشی و دلتنگ شقایق نشوی

***

خدایا سپاس که دوستان را از بهترینها قرار دادی

پس بهترین ها را به انها عطا کن

***

گهگاهی که دلم تنگ ونگاهم ابریست

همه از خاطر توست،خاطره ای دیگر نیست

***

رفاقت را در مکتب خانه ای اموختم که

بابت شهریه اش تمام زندگی ام را باختم 

***

من وتو از تبار بی کسانیم

در این غوغا چه کس را کس بدانیم

کسی نشنیده فریاد کمک را

کمک کن تابرای هم بمانیم

***

سراغم را نمیگیری؟

چه شد افتادم از چشمت!منم فانوس لبخندت،

غرورت،گریه ات،خشمت،اسیرم،خسته ام،سیرم

مرا دریاب می میرم....

***

در روزگاری که لبخند ادمها به خاطر گریه توست

برخیز تا انها بگریند.........

***

دنبال اب بودم کوزه بدست

 چون  به اب رسیدم کوزه شکست

***

دلهره هایت را به باد بده اینجا دلیست که

برای ارامشت دستی به اسمان دارد

***

یاد تو چندیست مهمانم شده

خاطراتت افت جانم شده

هرچه میگویم سخن از یاد توست

در سکوت من فقط فریاد توست

***

خدایت یار تا ان دم که از هستی نشان باشد

دعایت میکنم سهمت همیشه اسمان باشد

***

ای دوست پابند وفا بودم وهستم

والله که من اهل صفا بودم وهستم

دانی زچه این دل به خودش میبالد

از اینکه فدای رفقا بودم وهستم

***

توبشو یاس قشنگ لحظه ها ی بیقرارم

من میشم زلال بارون تا کنار تو ببارم

***

بوی غربت میدهم اما غریبه نیستم

گرچه میدانم که عمری در غریبی زیستم

مثل رودی بستر این خاک را طی میکنم

تابدانم عاقبت در جست وجوی کیستم

***

ترجیح میدهم باکفشهایم در خیابان راه بروم

وبه خدا فکر کنم  تا اینکه در مسجد بنشینم و

به کفشهایم  فکر کنم

***

روزی اگر نبودم تنها ارزوی ساده ام این است:

زیر لب بگویی یادش بخیر

***

ارامش ان است که بدانی در هر لحظه

دست تودر دست خداست"لحظه هایت ارام"

***

به حقیقت من و تو اگاهیم هر دومون گمشده یک راهیم

هر دو زخمی شده یک شلاق هردو نفرین شده یک اهیم

من وتو عاشق بی تدبیریم بی خبر از گذر تقدیریم

***

غم دریا دلان رابا که گویم

کجا غمخوار دریا دل بجویم

دلم دریای خون شد از غم دوست

چگونه دل از این دریا بشویم

***

گفتند بهشت را میخواهی یا دوست؟

گفتم جهنم است بهشت بی دوست

***

در بیکران دور بر سنگ سخت گور دستی چنین نوشت:

دنیا فدای دوست

***

خدایا ان کس که صادقانه یادم میکند هر لحظه

عاشقانه یادش کن

***

این هم از یک عمر مستی کردنم

سالها شبنم برستی کردنم

ای دلم زهر جدایی را بخور

چوب عمری باوفایی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کردو رفت

 خنده ای بر خاطراتت کردو رفت

من که گفتم این بهار افسردنیست

من که گفتم این برستو رفتنیست 

اه ....عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل

***

در مسلک ما سوخته دلان خنده حرام است

این بخت گهی تلخ وگهی نیز به کام است

گر چه ما اهل شب ومسجد و تسبیح نباشیم

در مذهب ما حق رفاقت به تمام است

***

بی همسفر بی ارزو...راهی ندارم بیش رو

دیروز و امروزم گذشت ای عشق از فردا بگو

فریاد من از داغ توست بیهوده خاموشم مکن

حالا که یادت میکنم دیگر فراموشم مکن

***

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط میثم زارع باغابری در چهارشنبه 1390/03/04 و ساعت 11:12 |


Powered By
BLOGFA.COM